تماس با ما درباره ما گزارشات خبری مقالات
صفحه اصلی درباره ما تماس با ما
گالری دست نوشته ها اخبار صفحه اصلی
 
 

قیافش از بچه بودنش می گفت ولی حرفاش نه  . اگه اشتباه نگم تو نگاه اول فکر کردم شاید 10 سالش بیشتر نباشه . وقتی شروع به حرف زدن کرد با خودم گفتم شاید تا 15 سال هم برسه . وقتی سوالاش رو در مورد پرواز گفت به خودم گفتم  اون یه بچه است با افکار بزرگ .

اسمش هستی بود . دو روزی می شد که می اومد تو پارک و پروازهای ما روتماشا می کرد و بیشتر بچه ها سوالات کنجکاوانه اش را بی پاسخ نذاشتن . یکی دو باره صدای استاد گفتنش با اون لحن زیبا و بچه گانش میخکوبم کرد ، سوالاش رو با عجله جواب می دادم ، جوابام بیشتر جوری بود که دیگه سوال نپرسه ولی ولکن قضیه نبود . من حسابی درگیر بودم و واقعا وقت نداشتم . بهر حال روز آخر همایش بود که صدای بچه گانه ای توجه منو جلب کرد ، می گفت : اگر کسی وزنش کمتر از 40 کیلو باشه نمی تونه پرواز کنه ؟

تا شنیدم برگشتم . دیدم هستیه . بهش گفتم چرا این سوال رو می پرسی ، گفت آخه من 35 کیلو دارم . پاهام سست شد و به خودم گفتم: این بچه 2 روزه که اینجا با حسرت داره پروازای ما رو می بینه . بهش گفتم برو به بابات بگو بیاد . تا پدرش بیاد از استاد راهنمایی های لازم رو برای پرواز گرفتم وبعد از اجازه پدرش پروازش دادم .

تو طول پرواز سعی می کردم با صحبت کردن از ترسش کم کنم و ازش پرسیدم  : هستی که نمی ترسه که ؟

جواب داد نگران نباش اصلا نمی ترسم .

بچه ای که تو ذهنش اون همه سوال بود حال دیگه سوال نمی پرسید و فقط می خواست پرواز کنه .

قشنگترین قسمت پرواز برام اون لحظه ایه که می تونم یکی رو به آرزوش که پروازه برسونم . وقتی که شادی خودمو با دیگران تقسیم می کنم . و از خدای خودم شاکرم که بهم توانی داده که بتونم دیگران رو خوشحال کنم .

کسی نمی دونه شاید یه روزی هستی هم یه خلبان بشه .




  ...
  ...
Goldshop
  ...
صدا را به تصویر بکشیم!!!

CopyRight © 2010 . All Rights Reserved
صفحه اصلی  | ارتباط با ما | درباره ما |