قیافش از بچه بودنش می گفت ولی حرفاش نه . اگه اشتباه نگم تو نگاه اول فکر کردم شاید 10 سالش بیشتر نباشه . وقتی شروع به حرف زدن کرد با خودم گفتم شاید تا 15 سال هم برسه . وقتی سوالاش رو در مورد پرواز گفت به خودم گفتم اون یه بچه است با افکار بزرگ .
اسمش هستی بود . دو روزی می شد که می اومد تو پارک و پروازهای ما روتماشا می کرد و بیشتر بچه ها سوالات کنجکاوانه اش را بی پاسخ نذاشتن . یکی دو باره صدای استاد گفتنش با اون لحن زیبا و بچه گانش میخکوبم کرد ، سوالاش رو با عجله جواب می دادم ، جوابام بیشتر جوری بود که دیگه سوال نپرسه ولی ولکن قضیه نبود . من حسابی درگیر بودم و واقعا وقت نداشتم . بهر حال روز آخر همایش بود که صدای بچه گانه ای توجه منو جلب کرد ، می گفت : اگر کسی وزنش کمتر از 40 کیلو باشه نمی تونه پرواز کنه ؟
تا شنیدم برگشتم . دیدم هستیه . بهش گفتم چرا این سوال رو می پرسی ، گفت آخه من 35 کیلو دارم . پاهام سست شد و به خودم گفتم: این بچه 2 روزه که اینجا با حسرت داره پروازای ما رو می بینه . بهش گفتم برو به بابات بگو بیاد . تا پدرش بیاد از استاد راهنمایی های لازم رو برای پرواز گرفتم وبعد از اجازه پدرش پروازش دادم .
تو طول پرواز سعی می کردم با صحبت کردن از ترسش کم کنم و ازش پرسیدم : هستی که نمی ترسه که ؟
جواب داد نگران نباش اصلا نمی ترسم .
بچه ای که تو ذهنش اون همه سوال بود حال دیگه سوال نمی پرسید و فقط می خواست پرواز کنه .
قشنگترین قسمت پرواز برام اون لحظه ایه که می تونم یکی رو به آرزوش که پروازه برسونم . وقتی که شادی خودمو با دیگران تقسیم می کنم . و از خدای خودم شاکرم که بهم توانی داده که بتونم دیگران رو خوشحال کنم .
کسی نمی دونه شاید یه روزی هستی هم یه خلبان بشه .